تبليغاتX
شاهد ما

شاهد ما

سخنان "شاهد بزرگوار ما" که توسط من در اینجا نوشته شده است

 

 

ای که بهر ما نشاندی تیر  عشق را رهاندی

یا بگیر مرا نشانه یا بده به من نشانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 13:15  توسط وحید  | 

 

 

قل هوالله قل هوالله قل هوالله              شکرلله شکرلله شکرلله

مجلس انس است و یاران آشنا           ربنا یا ربنا یاربنا

یار ما  با دلبرانش همنشین               گوش و چشمش در یقین و دریقین

ورنه معنا آن کلام و این کلام            می نوازد معنی معنا سلام

مثنوی را هم بود آن مشتری               نوش جانان را کند آن سروری

جان نوشین زبان در حال گفت          درّ معنا در صدف در حال سفت

هرکسی با ساز خود سازی زند         درّ گویش شرح آوازی زند

نای نی را گفته ها باشد ز نی            نی بنوش از نی بگویم سر نی

جان جانان را کند جانان قبول           یک بگو تا من بگویم آن اصول

اصل معنا در نمایش جان اوست        هوی گویش می کند معنای دوست

های و هویم می نوازد مست او          نیستیم می شود در هست او

می خوران را شربت شیرین بود        هوش گوشم شاهد نوشین بود

چشم ساقی آنچنان در می بود            گویدش هستی زمستی کی بود

عقل این معنا نیابد هیچ رسم              مست مستان را نباشد خصم خصم

شاهد اندر وصف جانان شکرلله           قل هوالله قل هوالله قل هوالله

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 10:55  توسط وحید  | 

 

بسم و بسم و بسم الله                           سه بر شینم بسم الله

عهد و عهد و عهد و عهد                         شهد و شهد و شهد و شهد

شمس و شمس و شمس و شمس           لمس ولمس و لمس و لمس

شمع و شمع و شمع و شمع                جمع و جمع و جمع و جمع

شب گذشت و شب گذشت در پیچ و تاب   " آفتاب آمد دلیل آفتاب "

نوش نوشان را بگو مستی کنند               هوشیاران را بگو جستی کنند

چشمه چون جوشد بود آبش روان        گر رسد دریا شود سرش عیان

چشمه از دریا همی لبریز شد              نیستیش از هستیش سر ریز شد

سر آن دریا بود جان یقین                  ماهیان در آب و صیادان کمین

صیدو صیاد هردو در جوش و خروش       هردو در دام و هردو هم خانه به دوش

عقل و هوش آدمی ایمان بود              عقل رندان عقل آن سندان بود

عقل سندان لاجرم سنخی بود              مشت کوبان را کجا نرخی بود

در میان آب و خاک آوارگیست                  علت از علت چو آید آن یکیست

در میان بوده ها پرده کجاست             پرده افتد بوده ها در بوده هاست

من نمی گویم تو هم پیغمبری             پیر دانا کی کند پرده دری

شاهدم افتاده اندر پیچ  و تاب               " آفتاب آمد دلیل آفتاب "

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 11:45  توسط وحید  | 

 

مرد را گویم که آن از اهل بود             گفتگو ها در صدف چون لعل بود

جان مجلس بود و عطاران به یاد         آدمی گویی که از آدم زیاد

هوی درویشان چه در خمحانه ای       مست بی حد خانه در ویرانه ای

بیکران در بیکران ها آمده                  شاه شاهان در تماشا آمده

رنگ رنگ از رنگها رنگی گرفت           در معنا در صدف جان می گرفت

رقص نوران بود و حوران در بلور         حق و حق گویان سوران در عبور

این یکی می گفت من از آدمم          آن یکی می گفت من از خاتمم

حق عریان بود و باطل گفت گو          نطق بی حد بودن و حق در گفتگو

چشم معنا و گفتگو ها قافیه            هوش معنا بود و دیدن عالیه

گفتگو از هوش بود و هوش از آن       هوش بی هوش و گوش معنای آن

حضرت عشق و کمال جلوه ای          هم جمال و هم جلالی جلوه ای

ما میان این دو سد تکرار خود            وان یکی در گفتگو گفتار خود

شاهد م در نقد و در این گفتگو             پیش استادان نموده سر فرو

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 16:0  توسط وحید  | 

 

رقص رقص آمد به رقصش آن ولی      مثنوی را گویمش ای منجلی

مروه در مروه صفا اندر صفا                         صف به صف استاده درعهد و وفا

یار ما بود و هزاران دلبری                دلبران را جان و جانان مشتری

هوش و عقل و نای و نی از گویشش    می شنیدم  های و هوی از جویشش

قصه ای شاهانه بود و شه نواز                       می نواخت آهنگی از سوز و گداز

عقل و هوش هردم به دم دستک زنان    نی زنان و دف زنان و دف زنان

مطرب آن آوازها خوش می سرود       هوش جانان جان جانان می ستود

شوکران در شوکران شهدی شدند         عاشقان با عاشقان هم می شدند

جمع ما جمع جماعت بود و جمع         جانشان پروانه بود و چشم شمع

گریه می کرد چشم شمع از دیده ها       نیست می شد بوده ها در بوده ها

سبع اعصار قرون در جمع ما             وصل می شد گفته ها در گفت ما

در یقین آمد بگوبم شمس را                یا من اورا بشنوم یا او مرا

اصل را در یک نظر فانی شدن           فهم آن فانی بود کانی شدن

شاهدم در جمع ما شد مشتری              این بگفت و یاعلی و یا علی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 10:48  توسط وحید  | 


شهد شهدی شد ز عشقش آفتاب         پس بگویم افتاب از آفتاب
نقش این مستی که در جام می است     لطف آن معنا که در کام می است
 هوشیاران را نباشد غفلتی                     گر چنین باشد نیابند علتی
از تناسخ گفتی و از بر بدی                    لیک می گویم مگر ابتر بدی
روح حیوانی ندارد انتخاب                       روح انسانی کجا داری جواب
جام می در کاسه دارد پیچ و تاب             بر زمین ریزد نیابی هیچ آب
نای نی را گر بدی آن های و هوی            هوی را گویی تو هی هی نی بگوی
آنکه گفت از حدیث اخبار یار                    قاصدان را کی بود آن اختیار
من نمی گویم فلانی گفته است              آنچه را گویم که او آن گفته است
زهر نوشان را کجا عهدی بود                  جام نوشینش گرم شهدی بود
آنکه جوید در خودش روح کلام                 الکنان را آن صدف گوید سلام
چونکه شاهد عهد کرد از عهد او             آنکم گوید تو هم از شهد گو
+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 7:38  توسط وحید  | 

انشالله به زودی این وبلاگ فعال خواهد شد
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 12:52  توسط وحید  | 

باز می گویم:

 ببین صبح نشستن را که تو زنده ای، و چگونه به مهمانی، خدا آمده از تو پذیرایی می كند

باید بدانی و از صاحبخانه تشكر كن كه تو را جا داد، و تو را به مهمانی حضور دعوت كرد

خود در تو دید و در تو بودن آموخت ، خود را برداشت، تا تو وارسی صاحبخانه باشی

هیچ می دانی آن پادشاه از تو هیچی نخواست و بتو هیچ گونه فخر نفروشید

وهیچگونه مزدی از تو نگرفت

از تو خود را خواست كه من در تو بودم

تو را خواندم كه بخوانی او را

وامّا چگونه بگویم؟

به باور رفته ای و آیا آموخته ای که چگونه باید به پادشاه خدمت كنی؟

عادلی؟

از پادشاهان، اگر دعوت رعیت شود، رعیت تمام جان وجودش را در اختیار آن پادشاه می كند، چون می داند مهمان پادشاه است

امّا چگونه از پادشاه امید اصل بگویم، كه تو را در شب و روز، پنج بار به حضور، تو را میخواند

 ذرّه ای هم منت نمی گذارد

بدان اینكه تو در خالقت منظور و منسوبی

 پس باز می گویم

ای آشنای من، غریب راهی، بیا دوباره به حضور درآییم كه او پذیرایی از ماست

تا خود را در خود او پیدا كنیم

تا به مقصود خود عمل كنیم

انشاءالله
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:55  توسط وحید  | 

پس ای صبح بهاری، تو را دیدم در حد منظور

آغازت می کنم

بر بام بلندی می روم و آیه های نور را تلاوت می کنم ، تا صبح قیامت او را میخوانم

و امّا بر تو می گویم:

بیدار باش، چون هستی تو در بیداری است

بیا تا بگویم تو را، ای آشنای من، من از جوانه گذشته به پروانه رسیده ام،من رقص حضورم

درعریانی این باغ، لاله ها به گل افشانی "بود" آمده اند تا خود را نثار كنند

باید بدانیم

چگونه بگویم كه تو بدانی: نجوایی

پرستوی امید به آشیانه برگرد، همه منتظراند، تو را می خوانند، بر تو می گویند

گویند آرام رو، آرام بنشین ، آرام بیندیش و آرام از این بودن گذر كن

ببین بال پروانه را، شكستگی غنچه اقاقی را

ببین آسمان كبود را

ببین ای آشنای من، زمزمه های هستی بر تو سوره و آیه تلاوت می كنند

بیاندیش، بگذر تا تو را بر خود آشنا كنم

ای نبوّت بشری ، ای خلق شده در منی، من برای نان، هدیه از خدا شده ام

آورده ام

 من نماز نور میخوانم و وضوی آفتاب می گیرم

درهستی به ركوع می روم و از آفریدگاری او برمی خیزم

و سجده ایمان می کنم و درحضور، قنوت می گیرم، تا تو بدانی تا تو بمانی یا تو بخوانی: ای آیه و نورم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 17:43  توسط وحید  | 

باز بگویم، آشنا شوی

بگویم، بدانی، بخوانی، برسی

همه اینها ،همه آنها

نازنین من بیا كمی تا بگویم: دوستی

یادم آمد، رفته بودم، خود را دیدم

 گفتم: تو منی ، من در تو

خود را دیدم، دیدم این و آن، چه بوده، چه نبوده

من در دیگری بودم، در من بیگانه و آشنا

گفتم: من توام، تو منی

من از تو برداشتم، چون كاشتم، برداشتم

شنیدم، دیدم، چون دیدم، شنیدم

گفت: فردایم تو را می خوانم، بگو ببینم، تو در بوده ای؟

گفت: آشنا تو را خوانده ام، تو را شنیده ام، تو را دیده ام و تو را بوئیده ام و تو را چشیده ام و تو را خود كرده ام

بگو ببینم تو نماز اوّل، نماز دوّم، نماز سوّم، نماز چهارم، نماز پنجم

پس كمی در اندیشه ام، خود، خود دیدم

گفت: آشنای ما وتوهمان كه همانی، و خود بدانی و خود نمی دانی

باز بگویم، می بینم، تو همانی كه همانی، تو همانی كه نشانی، توهمانی كه جانی

خود بگو ببینم، بازم همانی یا كه ندانی

پس بگویم: تا نور اوّل، تا شور اوّل

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 17:33  توسط وحید  |